موارد مهم:

1- این وبلاگ در ستاد ساماندهی ثبت می باشد و فعالیت آن کاملا قانونی است.

2- خط به خط رمان های قرار داده شده توسط مدیر مطالعه و تمام مسایل اخلاقی رعایت می شود.

3- چنانچه نویسنده رمان هستید برای انتشار آن در وبلاگ با ما تماس بگیرید.

هتل های مشهد

مجموعه رمان

فروش مجموعه ارزشمند 343 رمان مجاز به صورت یکجا
برترین و جدیدترین کتاب های رمان رو در موبایل خود داشته باشید
دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن رمان کنید
با این مجموعه رمان تا ماه ها نیاز به دانلود رمان ندارید
قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی و تبلت
ژانر رمان ها: اجتماعی،عاشقانه،طنز،پلیسی،تخیلی،فانتزی،ترسناک و ...
قیمت این مجموعه با ارزش فقط 8900 تومان
♦ لینک دانلود مستقیم بعد از پرداخت آنلاین به نمایش در خواهد آمد ♦
نکته مهم: تمام رمان ها مجاز و تمام مسائل اخلاقی در آنها رعایت شده

لیست رمان ها: دریافت

پرداخت پال

۱۸ مطلب با موضوع «داستان عاشقانه» ثبت شده است

داستان کوتاه ثروت واقعی

داستان کوتاه ثروت واقعی, داستانهای خواندنی, داستان مجانی, داستان 2016, داستان عاشقانه, سایت داستان کوتاه, داستانهای جذاب, داستان ایرانی

داستان کوتاه ثروت واقعی

داستان کوتاه ثروت واقعی

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.

او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد.
رهگذری او را دید و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت:
این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست،
تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟

ادامه مطلب...

داستان

داستان 2016

داستان 95

داستان آموزنده

داستان ایرانی

داستان جالب

داستان جدید

داستان فارسی

داستان مجانی

داستان کوتاه

داستان کوتاه عشق

داستانهای آموزنده

داستانهای جذاب

۰۷ تیر ۹۵ ۰ نظر
مدیر

داستان آموزنده ظرف عسل

داستان آموزنده ظرف عسل, داستانهای خواندنی, داستان مجانی, داستان 2016, داستان عاشقانه, سایت داستان کوتاه, داستانهای جذاب, داستان ایرانی

داستان آموزنده ظرف عسل

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت و عسل ها درون بشکه بود و پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود
و به بازرگان گفت:
از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت و پیرزن  رفت.
سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد.
آن مرد تعجب کرد و گفت
از تو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی و الان یک بشکه کامل به او میدهی.
تاجر جواب داد:

ادامه مطلب...

داستان 2016

داستان 95

داستان آموزنده

داستان ایرانی

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه کوتاه

داستان فارسی

داستان کوتاه

۰۱ تیر ۹۵ ۰ نظر
مدیر

داستان کوتاه و آموزنده پشتکار

داستان کوتاه و آموزنده پشتکار, سایت سرگرمی, داستانهای خواندنی, داستان مجانی, داستان 2016, داستان عاشقانه, سایت داستان کوتاه, داستانهای جذاب, داستان ایرانی

داستانهای جذاب,داستان بی تفاوت

 

یک دانش آموز دبستانی که در درس خواندن نسبت به همکلاسی هایش بیشترین تلاش را می کرد، همیشه از این متعجب بود که علی رغم تلاش هایش در امتحانات بهترین نمره را کسب نمی کند.
او روزی از مادرش پرسید: مامان، به نظر تو من کودنم؟ من که همیشه با دقت به درس معلم گوش می کنم، چرا همیشه از دوستانم عقب هستم؟
مادر احساس می کرد که مدرسه احترام کافی به غرور پسرش نمی گذارد، اما نمی دانست که چگونه به او جواب بدهد.
در امتحان بعدی هم که پسر فکر می کرد در کل مدرسه شاگرد اول می شود، جایی بهتر از رتبۀ هفتادم نگرفت. وقتی به خانه رسید، دوباره همان سؤال را از مادرش پرسید. مادرش خیلی دوست داشت که به او جواب بدهد، بهرۀ هوشی هر کسی با دیگران متفاوت است و شاید کسی که شاگرد اول شده، از همۀ همکلاسی هایش باهوش تر است. اما دلش نیامد که این حرف ها را به او بگوید...

ادامه مطلب...

داستان

داستان 2016

داستان 95

داستان ایرانی

داستان جالب

داستان خنده دار

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه قشنگ

داستان مجانی

داستان کوتاه

داستانهای آموزنده

داستانهای جذاب

داستانهای خنده دار

داستانهای خواندنی

داستانک

سایت داستان کوتاه

سایت سرگرمی

سرگرمی

۲۴ اسفند ۹۴ ۰ نظر
مدیر

داستان خنده دار لحظه های عاشقانه

داستان خنده دار لحظه های عاشقانه

داستان خنده دار لحظه های عاشقانه

 

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود .

ادامه مطلب...

جدیدترین داستان های خنده دار 2015

جدیدترین داستان های عاشقانه

جدیدترین داستان های عاشقانه 2015

داستان

داستان جالب

داستان خنده دار

داستان طنز

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه 94

داستان عاشقانه کوتاه

داستان کوتاه

داستانهای جذاب

سایت سرگرمی

سرگرمی

۲۴ تیر ۹۴ ۰ نظر
مدیر

داستان عشق منطقی

داستان عشق منطقی, داستان عاشقانه 94, داستان عاشقانه جدید, داستان عاشقانه 2015, داستانهای آموزنده, داستانهای عشقولانه, عشق واقعی

عشق منطقی,داستان عشق منطقی,داستانهای عاشقانه,داستانهای عشقولانه

 

وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟

جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: «چرا اینقدر خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را دوست دارد یا نه.»

ادامه مطلب...

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه 2015

داستان عاشقانه 94

داستان عاشقانه جدید

داستان عاشقانه کوتاه

داستان عشق

داستان عشق منطقی

داستانهای آموزنده

داستانهای عاشقانه

داستانهای عشقولانه

عشق

عشق منطقی

عشق واقعی

۲۲ بهمن ۹۳ ۰ نظر
مدیر

داستان عاشقانه قهوه نمکی

داستان عاشقانه قهوه نمکی

 

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد، آخر مهمانی دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد. در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد:
" خواهش می کنم اجازه بده برم خونه "
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام. همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد، وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.

ادامه مطلب...

داستان قهوه نمکی

داستان عاشقانه کوتاه

داستان عاشقانه

داستان کوتاه

۲۴ اسفند ۹۲ ۲ نظر
مدیر

رابطه عشق با داد زدن

داستان عاشقانه


استادی از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟

شاگردان فکری کردند و یکی از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صدای ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد می زنیم؟

ادامه مطلب...

داستان

داستان عاشقانه کوتاه

داستان ایرانی

داستان عاشقانه

داستان کوتاه

۲۷ بهمن ۹۲ ۲ نظر
مدیر

داستان عاشقانه پیرمرد عاشق

داستان عاشقانه پیرمرد عاشق

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد، در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید، عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه، پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند، پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است، هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم، نمیخواهم دیر شود ...

ادامه مطلب...

داستان عاشقانه ایرانی

داستان عاشقانه جدید

داستان عاشقانه

۱۴ بهمن ۹۲ ۱ نظر
مدیر

داستان عاشقانه عشق پولی

داستان عاشقانه عشق پولی

 

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.
شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟
مرد ثروتمند پاسخ داد: این پسر شیفته‌ی دخترم است و برای ازدواج با او خودش را عاشق و دلداده نشان داده و به همین دلیل دل دخترم را ربوده است. درحالی که پسر یکی از دوستانم، هم نجیب است و هم عاقل، با اصرار می‌خواهد با دخترم ازدواج کند اما دخترم می‌گوید او بیش از حد جدی نیست و شور و جنون جوانی در حرکات و رفتارش وجود ندارد. اما این پسر بیکار هرچه ندارد دیوانگی و شور و عشق جوانی‌اش بی‌نظیر است. دخترم را نصیحت می‌کنم که فریب نخورد و کمی عاقلانه‌تر تصمیم بگیرد اما او اصلا به حرف من گوش نمی‌دهد. من هم به ناچار به ازدواج آن دو با هم رضایت دادم.

ادامه مطلب...

داستان ایرانی عاشقانه

داستان عاشقانه کوتاه

داستان عاشقانه قشنگ

داستان عاشقانه جدید

داستان های عاشقانه

داستانک عاشقانه

داستان های کوتاه جدید

بهترین داستان های کوتاه

سایت داستان کوتاه

داستان های شیوانا

جدیدترین داستان ها

داستان کوتاه عشق

داستان جدید عاشقانه

شیوانا

داستان فارسی

داستان فارسی عاشقانه

داستان

داستان عاشقانه

داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه

۰۲ آذر ۹۲ ۲ نظر
مدیر

داستان عاشقانه محسن و مژگان

داستان عاشقانه محسن و مژگان

 

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم. چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد. تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود. تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض ) ولی خودش بود همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... 
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود. رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه ای که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد.

ادامه مطلب...

سایت داستان عاشقانه

داستان ایرانی عاشقانه

سایت داستان

داستان محسن و مژگان

داستان عاشقانه ایرانی

جدیدترین داستان های عاشقانه

داستان عاشقانه غم انگیز

داستان عاشقانه جدید

دانلود داستان رایگان

داستان ایرانی

دانلود داستان مجانی

داستان های عاشقانه

داستان عاشقانه کوتاه

داستان

داستان عاشقانه قشنگ

داستان عاشقانه

داستان مجانی

داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه

سایت عاشقانه

۲۷ آبان ۹۲ ۴ نظر
مدیر