دانلود رمان پرنده غریب | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل, دانلود رمان پرنده غریب با لینک مستقیم, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان پرنده غریب | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

نام رمان: پرنده غریب

 زبان: فارسی

 ژانر رمان: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات: 951

 نوع فایل: pdf

 حجم کتاب رمان عاشقانه: 18.7 مگابایت

 نویسنده: ماه بانو

 توضیحات:

این رمان در مورد دو برادر هست که به خاطر به دست آوردن دختری با هم رقابت می کنند و در این میان دختر مجبور به ازدواج میشه و این رمان ،داستان خنده،غم،خوشی،عشق وفداکاریه که البته در نهایت به پخته شدن داستان کمک میکنه….دختری از تبار خوشی وآزادی…کسی که در
خوشبختی غرق شده ….کسی که مزه ى تلخ درد براش نا آشناس…زندگی با بوی ارامش وخدا …اما همیشه یه آدم خوب ،خوب میمونه؟!….یه دختر که توی زندگی خوبش خدا رو داره…توی زندگی پیش روش چطور با اعتقاداتش برخورد میکنه….بعضی وقتا همچی اجباره حتی…اجبار برای بدشدن…دو برادر با دنیای یکسان… اعتقاداتی مشابه با ورود دختری از دنیای ساده وبی آلایش مسیر زندگیشون تغییر میکنه…یکی در کمین انتقام و دیگری به ظاهر عاشق اما جایگاه هردو عوض میشه…،به راستی چشمان آبی او بوی آرامش دریا را دارند یا باتلاقی خواهند شد برای این دو برادر ……هیچکس اون اتفاقی که انتظارشو داره براش نمیوفته….سرانجام دلای اونا چی میشه….این اجبار در ماندن…سرانجام به کجا میکشد…..
ترگل داستان ما…به چه قصدی باز میگردد.رمان پرنده غریب رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید...

قسمتی از متن رمان:

دیرم شده بود….
یهو دیدم دستم توی دستشه ….بعد با یه فشار, پرت شدم توی بغلش…
آهای بیشعور نمیای من برم… تو غلط میکنی تنهایی بری….
من:خوب باشه با غیرت حالا پاشو دیگه….. اما بدون توجه به حرف من محکم توی بغلش گرفتم
ودستشو با غیظ کشید روی سرم وگفت:بخواب دخ خرم…
من:ولم کن بابا…
هرچی دست وپا زدم اهمیتی نداد…..
منم داد زدم :مامان، مامان بیا پسر تو جمع کن خفم کرد….
من مدرسه دارم… شهریار تا دید من داد زدم دستشو گذاشت جلو دهنم…
وگفت:بابا باشه چرا مامانو از خواب بیدار میکنی…
اینو گفت وغر غر کنان درحالی که خمیازه میکشید بلند شد…
یه لبخند خبیثانه زدم…که گفت:میخندی؟؟…..
من:ها…..
یکی کوبید تو سرمو گغت:دیگه نمیخندی…..
بالشتوپرت کردم سمتش ……
قصد دوباره زدنمو داشت…
که گفتم: بعدا دعوا باشه؟! فعلا بریم…..
دیرم میشه ها …..
_باشه ولی یکی طلب من! ………
…..درحالی که ست قرمز مشکیشو از کمد,درمیاورد گفت: میگم دخله من گشنمه خو…..
_درد کاری…… مگه من مامانتم ……
بزار مامانو صدا کنم بیاد بهت شیر بده….
تا اینو گفتم, اعصابش مرغی شد….
تا قبل از این که جنازم از اتاق بیرون بیاد …خودمو از توی اتاق پرت کردم بیرون ….
و به تبعیت از اون یه ست قرمز, مشکی پوشیدم…. کلاه سرموپوشیدم تا موهام حین دویدن
بیرون نیان….بعد شال مو انداختم رو سرم ….
خواستم هدفون بردارم که دیدم دم اتاقم وایساده….ودرحالی که کلاه تیشرتشو میزاره سرش
میگه:من باهاتم بخوام حرف بزنم نمیشنوی….
_مگه مهمه….
درحالی که میومد به سمتم گفت:الان مقدار اهمیتشو نشونت میدم….
_غلط کردم….
_صدالبته ولی برو یه لقمه واسه داداشت بگیر تا ببخشمت….
_کارد بخوری شکمو….
_ بی صدا ننه غرغرو….
….رفتم تو آشپز خونه یه لقمه کره عسل براش گرفتم وبادو رفتم بیرون….
درو بستم وبرگشتم سمت شهریار که….
اووف ….هنگیدم….این اینجا چیکار میکنه؟!….
در حالی که سرش پایین بود سلام کرد ………
منم مثل خودش برخلاف قبلنا متین جوابشو دادم…
بعد شهریاروکشیدم کنار و گفتم:این باز اینجا چیکار میکنه؟….
شهریار:خوب مگه اولین باره باهامون میاد؟!…گفت منم بیام منم گفتم ؛داداش تو خودت صاحب
اختیاری ….
اینو گفت وشروع کرد خندیدن….
_ البته که اشکال داره…
_بیخیال بابا اینم باهامون میدوه…
_باشه ولی بعدا دهنت سرویسه……
از لقمه ای که براش گرفته بودم ,یه گاز زدم….
که به زور ازم گرفتش در حالی که مثل بچه ها لباشو برچیده بودگفت:نامرد….
من:هوهو..
سامان داشت, با خنده بهمون نگاه میکرد….
اول چند تا نفس عمیق کشیدم به آرومی با شهریارو سامان شروع کردم دویدن ……
بعد سرعتمون بیشتر و بیشتر شد ……
یه آن نمیدونم حواسم به چی پرت شد… شایدم بخاطر منگیم بود…. پاهام توی هم گره خوردن,به
خودم که اومدم دیدم پخش زمین شدم…..
انگار میخواستیم سرعتمونو به رخ هم بکشیم….
که اینقد تند میدویدیم,…نیازی نبود مدت زیادی بگذره تا درد پامو حس کنم.

دانلود رمان پرنده غریب | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

جهت جبران هزینه ها بعد از پرداخت مبلغ 2000 تومان لینک دانلود مستقیم به نمایش در میاد

پرداخت آنلاین و دانلود