دانلود رمان قضاوت ظالمانه | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل, دانلود رمان قضاوت ظالمانه با لینک مستقیم, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان قضاوت ظالمانه | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

نام رمان: قضاوت ظالمانه

 زبان: فارسی

 ژانر رمان: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات: 709

 نوع فایل: pdf

 حجم کتاب رمان عاشقانه: 14 مگابایت

 نویسنده: باران ستاک

 توضیحات:

رمان در مورد زندگی سخت و طاقت فرسای بین یک زن و مرد هست که زندگی آنان تا آستانه جدایی پیش میره اما در آخرین لحظات.رمان قضاوت ظالمانه رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید...

قسمتی از متن رمان:

دستمال دستم را محکم روی زمین فشار میدهم.برق سرامیکهای سفید راضی ام نکرده.
تمام قدرتم را به مچ دستانم تقدیم میکنم و زمین را می سابم، لعنتی تمیز شو…برقش
چشمانم را میزند اما چرا تمیز نمیشود؟دستمال را به گوشه ای پرت میکنم واز سر خشم از سر
بدبختی فریاد میزنم .من بلد نیستم خانه را تمیز کنم؟ بلد نیستم غذای خوب درست کنم؟زنانگی
بلد نیستم؟ من از زنانگی دور شده ام ؟
نگاهم را دور تادور خانه میچرخانم اینجا خانه ی من است.از جا بلند میشوم و روی دانه
دانه مبلهای وسط پذیرایی می نشینم.غم لحظه ای رخت بسته ..می خندم.بلند می خندم، ان
زمان که پر از گرمای زندگی بودم،چه شوقی داشتم برای خرید مبلها دستی به روی قهوه ای تیره
اش میکشم.عاشق این رنگ بودم.رنگی که با پرده های خانه ام هارمونی زیبایی ایجاد کرده
بود.چقدر یرای پیدا کردن پارچه ی دلخواهم خیابان گردبی کردم.من تنها در خیابان با عشق با
تمام جانم مغازهها را یکی پس از دیگری پشت سر می نهادم.پارچه ها را دانه به دانه رنگ به رنگ
بررسی میکردم.تا خانه ام ان شود که ارام است.تا خانه ام خانه ی من شود دلخواه من، تا مردم
ارامش داشته باشد.ان وقت مردم داوودم.عشق اول زندگی ام تنها عشقم.همه کسم به من می
گوید زنانگی بلد نیستم.خانه داری بلد نیستم.مگر خانه داری چیست؟ مگر زن بودن من و دیگری
چه فرقی دارد؟اگر سرد شدم به رابطه مان او خواست.اگر زنانگی بلد نیستم او از یادم برد.
مثل دیوانه ها از جا میپرم و به اتاقم میروم.لای دفتر خاطراتم دفتری که از شروع اشنایی
ام با داوود رازداره عشقم شده بود.دستمال کاغذی تا شده را بیرون میکشم.
نوشته هایش را زمزمه میکنم.خط داوود هنوز هم قشنگ نیست اما من دوستش دارم.مثل
خودش مثل نگاهش.اصلا” دلم ضعف میرود برای یک بار خندیدنش.راستی اخرین بار کی
خندید؟فراموش کرده بودم دوست داشتنم را.حرفهای این چند وقته ی داوود شده بود تلنگری
برای یاد اوری.
دستمال را با احتیاط باز کرده ام، انگار شی قیمتی ست، شوخی نیست اخرین حرف دل
عشقم روی ان نوشته شده
شمیم…زمانی دوستت داشتم اما….
وقتی این جملات را روی برگه ی کاغذی دیدم شگفت زده به داوود خیره شدم.نگاه
منتظرش وادارام کرد خودکار به دست بگیرم و در جوابش بنویسم.
اما من هنوز هم دوست دارم.
وقتی جمله ی مرا خواند کلافگی ازنگاهش میبارید و با اخمی رانده بر پیشانی از خانه
خارج شد.
ان شب رفت و شب من زهر شد از شنیدن اولین دوستت ندارم همسرم و من کجای دلم
دوست داشت این کاغذ و این خط و این نوشته یادگار شود.
خانه تمیز است دیگر کاری ندارم.سری به غذاهایم میزنم.برنج دم کشیده زیرش را
خاموش میکنم.زیر مرغ را هم خیلی کم میکنم تا سرد نشود.بوی عطری سبزی مستم
میکند.درش را باز میکنم تا کمی از طعمش را بچشم، دانه های لیمو غُل میخورند.طعمش خوب
شده اما میگذارم بیشتر جا بیفتد.
من غذاهایم عطر ندارد.اما…این جمله ی داوود برایم سنگین بود.هضمش مشکل
بود.کجای زندگیم کم گذاشتم که هر روز به طریقی متهم میشدم به کم کاری؟
این را که از داوود پرسیدم جواب داد غدایی که سرسری و از روی بی علاقگی پخته میشه
طعم نداره.
اشکهایم قل میخورند روی گونه هایم.دستی گوشه ی چشمش میکشم نباید اجازه دهم
این اشکها بیشتر از این ریزش کنند.امروز تولد دامون است.زمانی چقدر دوست داشتم یکبار تولد
داوود را دو نفره جشن میگرفتیم، ذهنم پر میکشدبه سال اول ازدواجمان.با دوستم پروین برای
خرید تولد داوود راهی بازار شدیم.تاپ قرمز و دامن کوتاه مشکی رنگی توجهم را جلب کرد.با
ذوق کودکانه ای داخل مغازه شدم و ان را خریدم.وسایل تولد داوود را اماده کرده بودم و تصمیم
گرفتم برای شب تاب و دامن را بپوشم.با چه شوقی تاب و دامن را تنم کردم.صدای در را که
شنیدم با اشتیاق به استقبال مردم، همسرم شتافتم.اما مات شدم…ماتم شدند…ادمهایی که با
مردم داخل خانه شده بودند.تمام اعضای خانواده ی همسرم.
زمین کجا بودم که جسم اب شده ام را ببلعد.
از شدت خجالت بی حرفی به اتاقم پناه بردم.حس گناه داشتم.برادر همسرم.که انگار
نفرتش به من از همان شب شروع شد..وای خدای من دامادشان…همه این جریانات باعث شد ان
شب بعد از اتمام مهمانی.خط قرمز بشنوم و تهمت تحمل کنم.داوودم اخطار داد.اولین کارت زرد
زندگیم بود …شایدم قرمز…نه کارت قرمز نبود، کارت قرمزم،حکم اخراجم را دیشب گرفته
بودم.ان شب فقط کارت زرد بود.البته لحن داور دوستانه نبود.هنوز فریادش را به خاطر دارم.هنوز
هم دادش در مغزم روانم را بازی میدهد.
-نمیگی شاید کسی با من اومده باشه تو خونه که با این تیپ جلف جلوشون رژه
میری.لعنتی چی فکر کردی با خودت، ابرومو بردی روم نمیشد تو چشمای یکیشون نگاه کنم.
ساکت نموندم و عصبی شدم.فریاد زدم
-من از کجا باید میدونستم تو تنها نیستی؟ هان…از کجا؟
اما جوابم شد اولین سیلی در گوشی.چه کسی فهمید چه کشیدم در شبی که برایش نقشه
ها داشتم؟
قهر کردم به خانه ی پدر نداشته ام که بشود پناهگاهم و چه بد پناهگاهی ست خانه ی
برادر.و من و چمدان هنوز باز نشده ام برمیگردیم تا یاد بگیرم هرگز به ترک خانه فکر نکنم که
بازگشتم پر از خفت است.
دلم گرفته از خودم که ساده فرض میشدم
برای عبرت همه همیشه درس میشدم
دلم گرفته از تو که مدام زخم میزنی
شبیه درد میشیو خودت مشکل منی
با دلی مرده به اتاق مشترکمان پا میگذارم.پوزخند می زنم به واژه ی مشترکِ نشسته در
ذهنم.
داخل دراور همان تاپ و دامن را پیدا میکنم.با حسرت دستی به رویش می کشم، عجیب
وسوسه ام میکند که دوباره تنم کنم.از ان شب به بعد هرگز اجازه نداشتم لباسی نامناسب به تن
کنم.
لباس خانه ی من شده بود بلوز و شلوار.و من همیشه حسرت پوشیدن تاب داشتم.دلم
درد می کشد از حسرت هایم از بی پناهیم.از عشقی که دل کندنی نبود.کاش انقدر عاشق
نبودم.کاش میتوانستم در برابر بدی های مردَم بد باشم.اما به خودم که قرار نیست دروغ بگویم،
من هم بد کرده بودم.
کاش میتوانستم ترکش کنم.چه دیر فهمیدم نمیتوانم.
شاید هیچ کس در این دنیای خاکی باور نمیکرد که من یک زن تحصیلکرده،با موقعیت
عالی اجتماعی در خانه زنی مغموم و بی پناهم.بی اراده ای که عاشقانه ولی بی اهمیتی یرای به
دست اوردن دل مردش روزگار سپری می کند.و وقتی مردش علناً به او می گوید خانه را ترک
کن.مرا ترک کن.زندگی ام را ترک کن سر خم می کند و سکوت اختیار.اه که گاهی حالم از خودم
بهم میخورد.من زنم.مادرم.استاد دانشگاهم.اما قبل از همه اینها عاشقم عاشق داوودی که عاشقم
نیست.خودش گفت دوستم ندارد.دیشب صریحاً گفت دوستم ندارد،
گفت و مرا باز هم شکست مثل تمام این سالها.اما پس چرا این تکه های شکسته ی فلبم
هنوز هم دیوانه وار برایش می تپید.چه عاشقانه دوستش می داشت این قلب نامروت.
صدای گریه ی ارین را که میشنوم دست و پا گم می کنم.اصلاً این بچه برای من از عشق
بالاتر است.به سمت اتاق مدتها مشترک شده ی من و ارین میروم.به اغوشش میکشم کمتر از دو
سال دارد،دقیقش میشود هفده ماه، اما هنوز هم وقتی قرار است از خواب بیدار شود گریه می
کند.در اغوشم ارام میشود.به چهره اش نگاه می کنم.
بی اراده ی صورتش را غرق بوسه می کنم.دلم میگیرد از فکر ترک کودکم.
مگر زن برادرم خودش مادر نیست که می گوید خودت روسرمون جا داری اما بی بچه

دانلود رمان قضاوت ظالمانه | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

رمان قضاوت ظالمانه