دانلود رمان قصه تردید | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل, دانلود رمان قصه تردید با لینک مستقیم, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان قصه تردید | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

نام رمان: قصه تردید

 زبان: فارسی

 ژانر رمان: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات: 884

 نوع فایل: pdf

 حجم کتاب رمان عاشقانه: 17.5 مگابایت

 نویسنده: باران ستاک

 توضیحات:

رمان در مورد دختری جوان هست که تحصیلاتش در زمینه حساب داری هست و برای کار به دفتری وارد می شود که مدیر اون پسر همسایه که دوست قدیمی پدرش هست میره و.رمان قصه تردید رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید...

قسمتی از متن رمان:

سرمای هوا صورتم رو به سوزش انداخته بود پالتوی تنم رو بیشتر به خودم فشار دادم که
کم کنم از سرمای هوا،
خدایا چقدر این روزا هوا سرد و خشک شده بابا عقیده داشت این سرمای هوا به خاطر
کمبود بارندگیه، برف و بارون کم که باعث خشکی هوا و سوزش بیش از حدش میشن اما پیربابا
میگفت هوا سرد شده درست مثل دل ادما…وای به سردی دل ادما.
تمام تنم از شدت سرما لحظه ای لرزید … الان دلم یه فنجون چایی داغ میخواست با عطر
دارچین میتونستم بوشو زیر بینیم احساس کنم میدونستم گرمم میکنه .
نفسمو اروم بیرون دادم و بخار خارج شده از دهانم و با چشم تعقیب کردم…امروزم
نتونستم کاری پیدا کنم واین حالمو خراب میکرد با حرص دستمو رو زنگ خونه فشار دادم.
صدای قدمهای پای یاسی رو شنیدم و باز هم زنگ در رو فشار دادم، بدون توجه به حال
خوش یاسی چپیدم تو حیاط .
-هوی چه خبرته سر اوردی ؟
-خدایا اخه این چه خواهر مودبیه که نصیب من کردی ؟
– دلت میاد ؟من به این خوبی
با دست به خودش اشاره کرد و ادامه داد :حالا چه خبر ؟
-حالم اصلاً خوب نیست میشه سوال نپرسی ؟
پر صدا خندید.
– بی خیال دخی خوشگله حالا بگو کار واست گیر اومد؟
-نه بابا با اون سابقه ی کاری کی به من کار میده بدیش اینه سر گند کار قبلیم حسابی ام
مسخره م میکنن .
-ولی خودمونیم حق دارن .
چشم غره ای نثار یاسی کردم
-معلومه تو طرف کی هستی ؟
طرف حق و حقیقت .
-خانم طرف حق اجاره میدی داخل شم ؟
– نه
چپ چپ نگاش کردم
-اخه یه خبر خوب برات دارم
واژه ی خبر خوب رو زیر لب زمزمه میکنم خبر خوب واسه حالای من میشد اماده بودن یه
فنجون چایی دارچین داغ .
با مکثی کوتاه و پرهیجان ادامه داد : بابا واست کار گیر اورده
ابروهام از شدت تعجب بالا رفتن یه هیجان و لرزش تو قلبم جا باز کرد کمی حس ترس و
شادی .
-راست میگی ؟
-میدونی که تو این موارد باهم شوخی نداریم…حالاحدس بزن کجا ؟
-کجا ؟
-تو کارخونه ای که قبلاً کار میکرد.
-اونا در مورد کار قبلیم و اخراجم میدونن؟
-اره خیالت راحت.
دستهامو با خوشحالی بهم میزنم.
– وای ایول بابا باورم نمیشه .
-اولاً کوچه بازاری نگو دوماً باورت بشه بلکم بختتم بازشه میدونی ،اخه یه رییس جیگر
قراره نصیبت شه ، وای اگه زرنگ باشی تورش کردی .
-اولاً این کوچه بازاری حرف زدنای اتفاقی من به خاطر تاثیرگذاری از توئه دوماً تو که باز
زدی جاده خاکی.
-جاده خاکی کجا بود بابا یه کوچولو بیا و به حرف خواهر مهربانت گوش کن ببین از فردا
دم به دقیقه جلو روی اقای رییس حاضرمیشی. از من میشنوی هربار که دیدیش با یه بهونه
بچسب بهش که بچمون تحریک شه. دیگه خودت بهتر میدونی باید تو بغلش محو شی
-یاسمن
با فریاد اسمش رو گفتم اما بی خیال نمیشد : میدونی که واسه اینکه بفهمی تحریکت
نتیجه داده کجا رو باید نگاه کنی؟
-یاسمن.
اینبار فریادم اونقدر بلند بود که گوش خودم درد گرفت… یاسمن در حالیکه به شدت
میخندید پا به فرار گذاشت.
نزدیک درب ورودی خونه که رسید توقف کرد و همونجا فریاد زد :
– راستی واست چای دارچین دم کردم بیا بخور یکم گرم شی …
لبخندی روی لبم نشست خواهر مهربان من با همه دیوونه بازی هایی که داشت به یادم
بود و من فکر کردم اگه یاسی نبود گذشته چطور می گذشت ؟
وارد خونه که شدم عطر دارچین زیر بینیم پیچید و با لذت به مشام کشیدمش .
-وای یاسی ممنون زودتر چایی بریز.
از تو اشپزخانه داد زد : باشه الان میریزم . راستی رفتم از اصغر بقال چیپس و ماست
خریدم.

دانلود رمان قصه تردید | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

جهت جبران هزینه ها بعد از پرداخت مبلغ 5000 تومان لینک دانلود مستقیم به نمایش در میاد

پرداخت آنلاین و دانلود