دانلود رمان عاشق رهایی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل, دانلود رمان عاشق رهایی با لینک مستقیم, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان عاشق رهایی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

نام رمان: عاشق رهایی

 زبان: فارسی

 ژانر رمان: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات: 767

 نوع فایل: pdf

 حجم کتاب رمان عاشقانه: 14.7 مگابایت

 نویسنده: طهماسبی

 توضیحات:

رمان در مورد یک زندگی از هم پاشیده هست و در رفته و رفته جوانه های یک عشق در وجودش شعله می کشد اما این تنها روایت این رمان نیست و مشکلات و ماجراهای جدیدی در این مسیر وجود دارد و.رمان عاشق رهایی رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید...

قسمتی از متن رمان:

آخ خدا چقد آسون به همین راحتی تموم شد…..
هیییییییببی
البته راحت راحت هم نبود بالاخره ده سال زندگیم تموم شد وشناسنامه سیاهم سیاهتر شد
خیلی سخته که با هزار امید وارزو پا تویه یه زندگی بزاری و بعد از چند وقت بفهمی که انتخابت
اشتباه بوده ولی جرات برگشت نداشته باشی یا چطور بگم راه برگشت نداری وتکیه گاهی هم
نداری که بخوای برگردی ودوباره از نو شروع کنی پس مجبوری جلو بری وبه اشتباهت ادامه بدی
وهر روز بیشتر از دیروز تو باطلاقی که ساختی فرو بری دقیقا حکایت زندگی من که هر روز بیشتر
بهش ادامه دادم وبدتر پیش رفتم….
بعد از چند لحظه رامین از در خارج شدو با صورتی خالی از هر احساسی گفت:کجا میری بیا
برسونمت؟
می دونستم که یه تعارف بیشتر نیست وکلی کار داره مث همیشه لبخند تلخی زدم وگفتم
:ممنون خودم میتونم برم دیگه زحمت نمیدم.
کلیدش را در دست چرخوند وگفت :باشه هر طور راحتی راستی هر وقت خواستی بچه رو ببینی
قبلش تماس بگیر
با شنیدن اسم بچه حلقه ای از اشک در چشمم جای گرفت وغمی عظیم به قلبم چنگ زد و
گفتم:باشه ممنون خداحافظ
او هم اخمی را چاشنی پیشونیش کردو گفت:خداحافظ
به سمت ماشینش رفت و من هم از گوشه پیاده رو شروع به قدم زدن کردم وبه روزهای گذشته
فکر کردم ودنگ وفنگهای گیر اوردن یه اپارتمان کوچک که امنیت حضور یک زن تنها توش به
خطر نیفته وحمل ونقل وسایلم به اونجا ٬آهی از اعماق دلم بیرون کشیدم وعینکم را روی چشمم
میزون کردم ودرهمین حین صدایی مرا به خود اورد:جوجو نبینم تنهایی!؟
به عقب برگشتم پسری قد بلند ولاغر اندام را دیدم که چشم به من دوخته عینک رو برداشتمو در
حین این که جمله ام رو اماده میکردم که جوابش رو بدم دستم رادر کیفم لغزاندم واسپری فلفل
را لمس کردم وگفتم:اولا جوجو خودتی دوما تنهاییم هم به خودم مربوط شرت کم!؟!؟!
پسر که به چشمانم زُل زده بود گفت چشم نیست که سگ داره لامذهب ولی اخلاقتم از همون
حیوون طبعیت میکنه.
نیشخندی زدوبه من چشم دوخت خشم تمام وجودمو گرفت وگفتم پس تا واقعا اخلاق سگیمو
ندیدی وپاچه ات رو نگرفتم رات وبکش وبرو حوصله دردسر ندارم.
در همین خنگام مرد میانسالی از کنارمون گذشت ورو به پسرگفت:جوان خجالت بکش چرا مزاحم
ناموس مردم میشی حیا کن
پسر کمی خجالت کشید وبا اخم رو به من گفت :بد اخلاق ورفت
رو به مرد کردم وگفتم:ممنون حاج اقا
مرد لبخندی زدوگفت:برو دخترم با این ولگردا دهن به دهن نزار
من لبخندی زدم وگفتم :چشم ٬خداحافظ
وبه سمت خیابان رفتم وبرای اولین تاکسی خالی دست بلند کردم وگفتم دربست
ودر صندلی عقب جای گرفتم مرد گفت:کجا میری آبجی؟
کیفم را دراغوش گرفتم وگفتم :ترمینال
به ترمینال رسیدم وکرایه را حساب کردم وبه سمت اتوبوس تهران رفتم وبلیطم را تحویل دادم
وروی صندلی ام جاگیر شدم بعد از چند دقیقه زنی حدودا چهل ساله در کنارم جای گرفت
اتوبوس بعد از بیست دقیقه حرکت کرد.
هندزفریام را در گوشم قرار دادم وبه اهنگ زیبایی گوش سپردم که حکایت دل پر دردم بود:
خسته ام
مث یه قایق شکستهام
که چشم رو درد دنیا بسته ام
چشایه بسته ی تو کی میبینه غصه ی منو
خسته ام
که دیگه کوله بارو بسته ام
غم تو میبینه رو دستم
چه بد دادی جوابِ گریه ها وغصه خوردنو
دلت نخواست بمونیو باهام
یه حس تازه تر بسازی
دلت نخواست خطر کنی بیای
همش میترسی ببازی
دلت نخواستنگو نشد میشد
مگه میخواستی اما رفتی
دلم میخواست ی جور دیگه میشد
ته مسیر زندگیمون
دلم میخواست تا اخرش ی ریز
ادامه داشت این عاشقیمون
دلم میخواست تموم نشه نری
تو بهتری ازهر کی دیدم
حالا میفهمم عاشقم
خسته ام تو نیستی من همیشه خسته ام
برات مهم نیست حتی ی کم
که کشتی دل من اینجوری غرق گل نشست
خسته ام برای تو ی حس مبهمم
اخه چی میدونی تو از غمممم
چه جوری تو نفهمیدی
چی میشه خیلی فاجعه است
محمد علیزاده ٬میثم ابراهیمی
حلقه اشک روی چشمم رو با سرانگشت زدودم وچشمم رواززیباییهای جاده بستم
بعد از چهارساعت به تهران رسیدم وبعد از عوض کردن چند خط تاکسی واتوبوس به خونه
رسیدم ودکمه طبقه ۷رو فشار دادم ووبعد از چند لحظه جلو در اپارتمانم قرار گرفتم وکلید رادر
قفل چرخاندم ووارد شدم ودر را قفل کردم وضامنش را بستم وبه سمت اطاق خواب رفتم ولباسم
را با شلوار طرح جین وتاپ مشکی عوض کردم وروی تخت افتادم وبه خواب رفتم
پایان فصل اول
بارخوت وخستگی از خواب بیدار شدم ونگاهی به ساعت مچی ام انداختم حدود هشت بود سر
جمع چهارساعت خوابیدم ولی به جای این که سرحال. تر بشم کسل تر شدم.
از تخت پایین اومدم وبه سمت میز ارایش رفتم وموهایم رو شانه کردم وبا گیره سفت بستم وبه
سمت هال رفتم وبرق رو روشن کردم با روشن شدن برق صدای سلام نازی در خانه پیچید به
شمت قفسش رفتم ودرش و باز کردم ومچ دستم رو جلو بردم به ارومی جلو اومد وروی دستم
نشست وسرم رو نزدیک بردم ونوکش رو بوسیدم ونوازشش کردم ودستم را ب سنت شانه ام
بردم او روی شانه ام جای گرفت وسوت زد به سمت اشپزخانه رفتم ودرب یخچال را باز کردم
ونگاهی به درونش انداختم وبعد از چند لحظه راحت ترین کار رو درست کردن نیمرو دیدم .
دوتا تخم مرغ در اوردم ودر تابه شکوندم وچون عسلی دوست داشتم زود از روی شعله برداشتم
ودر فریزر رو باز کردم وچند نان لواش خارج کردم وهمه را در سینی قرار دادم وبا یک نمکدان
روی میز ناهار خپری گذاشتم وروی صندلی جاگیر شدم وارام ارام شروع ب خوردن کردم نازی را
روی میز گذاشتم واون هم از خودش پذیرایی کرد واز خجالت شکمش در اومد واصلا هم تعارف
نکرد .

دانلود رمان عاشق رهایی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

جهت جبران هزینه ها بعد از پرداخت مبلغ 5000 تومان لینک دانلود مستقیم به نمایش در میاد

پرداخت آنلاین و دانلود